تبليغاتX
وصیت نامه تاریخ -

سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386

(( اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست))

((مرا کسی نساخت.خدا ساخت))

((چقدر زنده نبودن خوب است.خوب.))

((خدايا به کسانی که دوست ميداری بياموز

که عشق از زندگی برتر است
و به آنان که دوست تر ميداری بياموز

 که دوست داشتن از عشق برتر است ))

"پروردگارم، مهربان من،

از دوزخ اين بهشت، رهايي ام بخش!"

خداوندا

نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا

چه دشوار است

 چه زجري مي کشد آنکس که انسان است

و  از احساس سرشار است

۲۸خرداد سالروز در گذشت دکتر شریعتی

قسمتی از وصیت نامه دکتر قبل از سفر حج 

..........

همه امیدم به «احسان» است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و این که این دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آن‌ها و امل بودن من است ــ به خاطر آن است که در شرایط کنونی جامعه ما، دختر شانس آدم حسابی شدنش بسیار کم است، که دو راه بیشتر ندارد و به تعبیر درست؛ دو بیراهه:

یکی؛ همچون کلاغ ِ شوم در خانه ماندن و به قار قار کردن‌های زشت و نفرت بار، احمقانه زیستن که یعنی زن نجیب متدین. و یا تمام شخصیت انسانی و ایده‌آل و معنویش در ماتحتش جمع شدن، و تمام ارزش‌های متعالیش در اسافل اعضایش خلاصه شدن و عروسکی برای بازی ابله‌ها و یا کالایی برای کسبه مدرن و خلاصه دستگاهی برای مصرف کالاهای سرمایه‌داری فرنگ شدن که یعنی زن روشنفکر متجدد. و این هر دو یکی است. گرچه دو وجهه متناقض ِ هم، اما وقتی از انسان بودن خارج شود، دیگر چه فرقی دارد که یک جغد باشد یا یک چُغوک ، یک آفتابه شود یا یک کاغذ مستراح؟ مستراح شرقی گردد یا مستراح فرنگی؟ و آنگاه در برابر این تنها دو بیراهه‌ای که پیش پای دختران است سرنوشت دخترانی که از پدر محرومند تا چه حد می‌تواند معجزآسا و زمانه شکن باشد؟ و کودکی تنها، در این تند موج ِ این سیل کثیفی که چنین پر قدرت به سراشیب باتلاق فرو می‌رود تا کجا می‌تواند بر خلاف جریان شنا کند و مسیری دیگر را برگزیند؟

گر چه امیدوار هستم؛ که گاه در روح‌های خارق‌العاده چنین اعجازی سر زده‌است. پروین اعتصامی از همین دبیرستان‌های دخترانه بیرون آمده، و مهندس بازرگان از همین دانشگاه‌ها و دکتر سحابی از میان همین فرنگ رفته‌ها و مصدق از میان همین «دوله»ها و «سلطنه»های «صلصال کالفخار من حماء مسنون»، و «اینشتین» از همین نژاد پلید و «شوایتزر» از همین اروپای قسی آدمخوار و «لومومباً از همین نژاد برده و»مهراوه«پاک از همین نجس‌های هند و پدرم از همین مدرسه‌های آخوند ریزو ... به هر حال»آدم«از لجن و»ابراهیم«از»آزر«بت تراش و»محمد" از خاندان بتخانه دار ، به دل من امید می‌دهند که حساب‌های علمی مغز را نادیده انگارد و به سر نوشت کودکانم در این لجنزار بت پرستی و بت تراشی که همه پرده دار بت خانه می‌پرورد امیدوار باشم.


..... خیلی می‌ترسم از پوکی و پوچی موج نوی‌ها و ارزان فروشی و حرص و نوکر مآبی این خواجه تاشان نسل جوان معاصر؛ و عقده‌ها و حسد‌ها و باد و بروت‌ها ی بیخودی ِ این روشنفکران سیاسی. که تا نیمه‌های شب منزل رفقا یا پشت میز آبجو فروشی‌ها، از کسانی که به هر حال کاری می‌کنند بد می‌گویند و آنها را با فیدل کاسترو مائوتسه تونگ و چه گوارا می‌سنجند و طبعا محکوم می‌کنند، و پس از هفت هشت ساعت در گوشی‌های انقلابی و کارتند[؟] و عقده گشایی‌های سیاسی با دلی پر از رضایت از خوب تحلیل کردن ِ قضایای اجتماعی که قرن حاضر با آن در گیر است و طرح درستِ مسایل ــ آنچنان که به عقل هیچکس دیگر نمی‌رسد ــ به منزل برمی‌گردند و با حالتی شبیه به چه گوارا و در قالبی شبیه لنین زیر کرسی می‌خوابند.

((اکنون تو با مرگ رفته ای

 و من. ايتجا. تنها به اين اميد دم می زنم

 که با هر ((نفس)).((گامی)) به تو نزديکتر مي شوم .....

آری اين زندگی من است)) 

یاد و خاطره اش گرامی باد

نوشته شده توسط محمد علی جمالپور در 2:34 |  لینک ثابت   •